تبليغاتX
باخان
 
   

 

باخان
 هر کاری در این دنیا می کنی یا برای رسیدن به عشق است یا برای جبران کمبود عشق

یاشار استادی

باخان در ترکی یعنی(نگاه کننده) کسی که نگاه می کند ‘ کسی که خیره شده است ‘ کاری که چشم کسی انجام می دهد ‘عملی که اکثر موجودات زنده انجام می دهند‘ کاری که خدا می کند
یعنی همیشه نظاره گر ماست.کاری که پلیس می کند‘ کاری که پزشک می کند‘ کاری که عینک می کند و ...
از وبلاگ دیگرم با موضوع کاریکاتور دیدن کنید آخه من کاریکاتوریستم www.yacartoon.blogfa.com
artifice_2008@yahoo.com

» مرداد 1388
» تیر 1388
» خرداد 1388
» اردیبهشت 1388
» فروردین 1388
» اسفند 1387
» خلاقیت.جرقه.پیشرفت
» ضرب المثل فارسی به ترتیب حروف الفبا
»
» نشانه های ایمان
» پسر پادشاه و دخترک فقیر
» مرد و چهار پسرش
» انسان، موجودی پیچیده
» مرد و عقرب
» ضرب المثل 1
» آرزو
 

خلاقیت.جرقه.پیشرفت سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
 

زندگى امروز پرشتاب، سريع و سرشار از پستى و بلندى است. زندگى كه به سمت پيشرفت، فن آورى اطلاعات، قدرت، ابتكار و دستيابى به فن آورى هاى جديد حركت مى كند. همه چيز در حال تغيير و تحول است. آسيب ها، نيازها، امكانات، فرصت ها و راه حل ها در حال نو شدن هستند.
در اين برهه از زمان، تنها انسان هايى سالم و پويا باقى مى مانند كه پيوسته با دنياى امروز در حال رشد و تغيير باشند.
انسان هايى كه خود را با شرايط امروز هماهنگ مى كنند و تطبيق مى دهند، انسان هايى كه باورهاى مستحكم داشته و با توانايى هاى خود براى موقعيت ها، شرايط و سؤالات جديد، راه حل هاى نو و جواب هاى جديد مى يابند. انسان هايى مبتكر، خلاق و نوآور.
خلاقيت به ما مى گويد كه انجام هيچ امرى محال نيست. از نظر انسان هاى خلاق هر كارى شدنى است.
به جرأت مى توان گفت كه خلاقيت حاصل يك جرقه ى ذهنى در روزى، ساعتى و يا لحظه اى نيست. اختراعات گوناگون، آثار ماندگار و اكتشافات جديد در سايه ى سخت كوشى، پشتكار، آموزش هاى فراوان و پس از گذراندن شكست هاى فراوان حاصل شده است. پس خلاقيت چيزى جز تلاش، تمرين، افزايش اطلاعات و صبورى نمى باشد.
شما با دانستن اصول اوليه راه هاى رسيدن به تفكر خلاق با فرصت ها و موفقيت هاى خلقى كه برايتان پيش مى آيد، به جستجو و كشف مسائل بپردازيد و راه حل هاى جديد پيدا كنيد. اين اصول انگيزه هاى درونى شما را در زمينه ى بروز خلاقيت ها افزايش داده و استعدادهايتان را شكوفا مى كند.
اصول و قواعد خلاقيت شما را به سمت ابداعات و نوآورى هايى سوق مى دهد كه به دست آوردن آنها براى خودتان هم باعث شگفتى خواهد بود.
با اين روش شما توانايى حل مسائلى را پيدا مى كنيد كه تاكنون راهى براى آن نداشتيد. مسائلى كه تنها با بهره گيرى نيروى خلاق و با استفاده از روش هاى ابتكارى و ابداعى قابل حل مى باشند.
در اين كتاب شما با اصول خلاقيت آشنا مى شويد. اصولى كه سالها به دنبال آن بوديد براى رسيدن به موفقيت. اين اصول راهكارهاى درونى و عملى براى رسيدن به خلاقيت را به شما نشان مى دهد.
به ياد داشته باشيد كه رسيدن به هدف فقط و فقط همت، اراده، تلاش و پشتكار شما را مى طلبد.
آنچه اين كتاب در اختيار شما قرار مى دهد، اولين قدم است براى رسيدن به توانگرى و خلاقيت.
ناپلئون مى گويد:

«با نيروى تخيل است كه ما بر جهان حكومت مى كنيم و با كمك اوست كه على رغم نامناسب بودن شرايط و نبودن امكانات لازم به موفقيت، توانگرى و رشد مطلوب مى رسيم.»


 

 
 
 

ضرب المثل فارسی به ترتیب حروف الفبا پنجشنبه یازدهم تیر 1388
 

           آ

  • «آب از دستش نمی‌چکه.»
  • «آب از سرچشمه گل‌آلوده.»
  • «آب از آب تکان نمی‌خوره.»
  • «آب از سرش گذشته.»
  • «آب از آب تکان نخورد.»
  • «آب پاکی روی دستش ریخت.»
  • «آب در کوزه و ما تشنه‌لبان می‌گردیم.»
  • «آب را گل‌آلود می‌کنه که ماهی بگیره.»
  • «آب را باید از سرچشمه بست.»
  • «آب زیر پوستش افتاده.»
  • «آب که یه جا بمونه، می‌گنده.»
  • «آبکش رو نگاه کن که به کفگیر می‌گه تو سه سوراخ داری.»
  • «آب که از سر گذشت، چه یک ذرع چه صد ذرع ـ چه یک نی چه صد نی.»
  • «آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب.»
  • «آب که سر بالا می‌ره، قورباغه ابوعطا می‌خونه.»
  • «آب گرونتر از بنزین شد.»
  • «آب نمی‌بینه و گرنه شناگر قابلیه.»
  • «آبی از او گرم نمی‌شه.»
  • «آتش که گرفت، خشک و تر می‌سوزد.»
  • «آخر شاه منشی، کاه‌کشی است.»
  • «آخوندنباتی یعنی کشک»
  • «آخوند نباشد درد و غم»
  • «آدم، آ هست و دم.»
  • «آدم از کوچکی بزرگ می‌شود.»
  • «آدم با کسی که علی گفت، عمر نمی‌گه.»
  • «آدم بد حساب، دوبار می‌ده.»
  • «آدم به‌کیسه‌اش نگاه می‌کند.»
  • «آدم پول پیدا می‌کند، پول، آدم را پیدا نمی‌کند.»
  • «آدم تنبل، عقل چهل وزیر داره.»
  • «آدم خودش بمیرد هوادارش نمیرد.»
  • «آدم خوش معامله، شریک مال مردمه.»
  • «آدم دانا به نیشتر نزند مشت»
  • «آدم دست پاچه، کار را دوبار می‌کنه.»
  • «آدم دست پاچه دوبار می‌شاشه.»
  • «آدم زنده، زندگی می‌خواد.»
  • «آدم زنده وکیل وصی نمی‌خواد.»
  • «آدم گدا، اینهمه ادا؟»
  • «آدم گرسنه، خواب نان سنگک می‌بینه.»
  • «آدم گرسنه، یاد پلوی عروسیش می‌افته.»
  • «آدم ناشی، سرنا را از سر گشادش می‌زنه.»
  • «آردها مونو بیختیم، الک‌ها مونو آویختیم.» (آرد خود را بیختیم، آردبیز را آویختیم.)
  • «آرزو بر جوانان عیب نیست.»
  • «آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است// با دوستان مروت، با دشمنان مدارا» حافظ
  • «آستین نو، پلو بخور»
  • «آسوده کسی که خر نداره// از کاه و جوش خبر نداره.»
  • «آسیاب به نوبت.»
  • «آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه.»
  • «آشپز که دوتا شد، آش یا شوره یا بی‌نمک.» (آشپز که دوتا شد ،آش یا شور می‌شه یا بی‌نمک )
  • «آش با جاش.»
  • «آش نخورده و دهن سوخته.»
  • «آش اینجا لواش اینجا کجا برم به از اینجا.»
  • «آفتابه خرج لحیمه.»
  • «آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی.»
  • «آفتابه و لولهنگ هر دو یک کار می‌کنند، اما قیمتشان موقع گرو گذاشتن معلوم می‌شه.»
  • «آمدم ثواب کنم، کباب شدم.»
  • «آمد زیر ابروشو برداره، چشمش را کور کرد.»
  • «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا» شهریار
  • «آنان که غنی‌ترند، محتاج‌ترند.» ~ سعدی
  • «آن‌چه دلم خواست نه آن شد// آنچه خدا خواست همان شد.»
  • «آن‌را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است؟»
  • «آن‌قدر بارکن که بکِشد، نه آن‌قدر که بکُشد»
  • «آن‌قدر بایست، تا علف زیر پات سبز بشه.»
  • «آن‌قدر سمن هست، که یاسمن توش گمه.»
  • «آن‌قدر مار خورده که افعی شده.»
  • «آن‌ ممه را لولو برد.»
  • «آن‌وقت که جیک‌جیک مستانت بود، یاد زمستانت نبود؟»
  • «آن یکی می‌گفت اشتر را که هی// از کجا می‌آیی ای فرخنده‌پی// گفت: از حمام گرم کوی تو// گفت: خود پیداست از زانوی تو»
  • «آنکه به ما نریده بود کلاغ کون دریده بود.»
  • «آواز دهل شنیدن از دور خوشه.»

 

 
 
 

جمعه پنجم تیر 1388
 

برای کسی که آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست...

امید، درمانی است که شفا نمی دهد، ولی کمک می کند تا درد را تحمل کنیم...

بجای آنکه به تاریکی لعنت فرستید، یک شمع روشن کنید!

آنچه شما درباره خود فکرمی کنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است که دیگران درباره شما دارند...

 
هرکس، آنچه را که دلش خواست بگوید، آنچه را که دلش نمی خواهد می شنود...

 
اگر هرروز راهت را عوض کنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید...

صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یک مرتبه نیست...

وقتی شخصی گمان کرد که دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده کند !

کسانی که در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد...

کسی که در آفتاب زحمت کشیده، حق دارد در سایه استراحت کند !

بهتر است دوباره سئوال کنی، تا اینکه یکبار راه را اشتباه بروی !!!

آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا راه شکست دادن را بیاموزید...

اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد که متعلق به گذشته هستید...

خودتان را به زحمت نیندازید که از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی کنید از خودتان بهتر شوید ...

خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد، ولی آن را داخل لانه اش نمیاندازد !

درباره درخت، بر اساس میوه اش قضاوت کنید، نه بر اساس برگهایش !

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند که خیال میکند دیگران را فریب داده است !!!

کسی که دوبار از روی یک سنگ بلغزد، شایسته است که هر دو پایش بشکند !!!

هرکه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد ...
کسی که به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است !

 

 
 
 

نشانه های ایمان پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
 

مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود


 

 
 
 

پسر پادشاه و دخترک فقیر یکشنبه هفدهم خرداد 1388
 

روزی روزگاری د خترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود. دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد. خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده ... اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند. اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد... وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم ... من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت... دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند ...! اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است... روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد ... اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید ... او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود .... که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند ... یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز... اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند ... شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد ... سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد ... پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده ... همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند... که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود ... در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود ...! پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت.


 

 
 
 

مرد و چهار پسرش جمعه پانزدهم خرداد 1388
 

 

مردي چهار پسر داشت. آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابي اي فرستاد که در فاصله اي دور از خانه شان روييده بود:
پسر اول در زمستان، دومي در بهار، سومي در تابستان و پسر چهارم در پاييز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه ديده بودند درخت را توصيف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتي بود، خميده و در هم پيچيده.
پسر دوم گفت: نه.. درختي پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختي بود سرشار از شکوفه هاي زيبا و عطرآگين.. و باشکوهترين صحنه اي بود که تابه امروز ديده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغي بود پربار از ميوه ها.. پر از زندگي و زايش!
مرد لبخندي زد و گفت: همه شما درست گفتيد، اما هر يک از شما فقط يک فصل از زندگي درخت را ديده ايد! شما نميتوانيد درباره يک درخت يا يک انسان براساس يک فصل قضاوت کنيد: همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقي که از زندگيشان برمي آيد فقط در انتها نمايان ميشود، وقتي همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسليم شويد، اميد شکوفايي ” بهار” ، زيبايي “تابستان” و باروري “پاييز” را از کف داده ايد!
مبادا بگذاري درد و رنج يک فصل، زيبايي و شادي تمام فصلهاي ديگر را نابود کند!
زندگي را فقط با فصلهاي دشوارش نبين ؛
در راههاي سخت پايداري کن: لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند!
هميشه همينطوري نميمونه که: زندگي گلابي تر از اين حرفاس.


 

 
 
 

انسان، موجودی پیچیده دوشنبه یازدهم خرداد 1388
 

 باشلار، فیلسوف علم، معتقد است که «امر ساده وجود ندارد و تنها امر ساده شده وجود دارد. علم ابژه را با بیرون کشیدن از محیط پیچیده آن می سازد تا آن را در وضعیت تجربی و آزمایشی ناپیچیده» قرار دهد (مورن، 1379: 22). ادگار مورن، فیلسوف و جامعه شناس فرانسوی که دانش وسیع و عمیقی از نتایج حوزه های مختلف علوم انسانی، زیستی، طبیعی و کیهانی دارد، نظریه پرداز انسان پیچیده است. او این اندیشه را از طریق آثاری چون هوشمندی پیچیدگی (2000)، پیچیدگی انسانی (1994)، مقدمه بر اندیشه پیچیده (1990)، استدلالات برای یک روش (1990)، جامعه شناسی (1984) و علم یا آگاهی (1982) پی ریزی کرده و شرح وبسط می دهد. او معتقد است که نظریه درباره انسان نه تنها خود را بر جدایی بلکه بر تضاد میان اندیشه انسان و حیوان و یا فرهنگ و طبیعت پایه ریزی کرده است (مورن 1382). لذا نقطه حرکت مورن انسجام اندیشمندانه دانش های گوناگون است که درباره موجود انسانی جمع آوری شده اند، اما هدف او تنها گردآوری این دانش ها نیست، بلکه پیوند زدن، در کنار هم گذاشتن و تفسیر آنها نیز هست. چنین پروژه ای خواهد توانست تا نظریه ای با معنا را از شکل زندگی انسانی (Roughley 2000) ارائه دهد. مورن برای این منظور روش پیچیدگی را پدید می آورد، روشی که برای شناخت واقعیت های پیچیده ضرورت دارد، شناختی که خود لازمه تدوین یک اندیشه پیچیده است، اندیشه ای که اجزا را به کلیت پیوند می زند، مکمل بودن تضادها را نشان می دهد، از بخش بخش کردن (ناقص کردن) تقلیلی و انفصالی می گریزد و محدودیت های خرد ورزی و هم ضرورت آن را می شناسد (مورن 1384). این شناخت از انسان از آن رو پیچیده است که می پذیرد سوژه انسانی را که مورد بررسی قرار می دهد در ابژه آن جای دارد، وحدت و کثرت انسانی را به گونه ای جدا ناپذیر در نظر می گیرد، همه ابعاد تکه تکه شده انسانی (فیزیکی، زیست شناختی، روانشناختی، اجتماعی، اسطوره ای، اقتصادی، جامعه شناختی و تاریخی) را در بر می گیرد، انسان را نه تنها هوشمند، ابزارساز و اقتصادی می بیند بلکه او را همچنین دیوانه، بازی کن و پر شور می انگارد (همان) .


 

 
 
 

مرد و عقرب یکشنبه دهم خرداد 1388
 

روزی مردی، عقربی را دید که درون اب دست و پا میزند، او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از اب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید وپرسید:برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟
مرد پاسخ داد:این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.


 

 
 
 

ضرب المثل 1 جمعه هشتم خرداد 1388
 

              

ثروت را مي توان پنهان کرد ولي فقر را نمي توان.


 

 
 
 

آرزو پنجشنبه هفتم خرداد 1388
 

 

همیشه خدا در انتظار یک روز جادویی بودم ! یک روزیی که همه چیز آنطور که می خواستم باشد درست مثل فیلم های باور نکردنی واین آرزوی من بود....تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم آرزو هایم را بر روی کاغذ بیاورم. خب چه خوب !وقتی روی کاغذ آوردم دیدم آرزوهایم چقدر کوچک هستند خوشحال شدم پس می توانم به آرزوهایم دست یابم .


 

 
 
 

داستان کوتاه 1 سه شنبه پنجم خرداد 1388
 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...


 

 
 
 

داستان پادشاه و چهار همسرش جمعه یکم خرداد 1388
 


روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت . او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر ميآراست و به او از بهترينها هديه ميکرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد .
روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت ''من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام.''
بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت'' من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟'' او جواب داد ''به هيچ وجه!'' و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت ''در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟'' او جواب داد ''نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد.'' قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت ''من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من ميآيي؟ او گفت ''متأ سفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم''. جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، ''من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو ميآيم.'' پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم .
درحقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد .

همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند .
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست .

همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند .

<پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست>


 

 
 
 

خراشهای عشق مادر دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
 

خراشهای عشق مادر

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند


 

 
 
 

عشق دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
 

                                                     

                                                    

                                                          عشق

زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.
در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود.

از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند.

لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم.

در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:

اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد.

او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید:

چرا این گونه گریه می کنی؟

ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت.

گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.


 

 
 
 

گنجشک دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
 

گنجشک

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد....


کی می شود که بدانیم هر مشکلی، رحمتی از سوی خداست....


 

 
 
 

رمز 4 دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
 

 

اگر به سخنی که گفته اید با تمام وجود پایبند هستید، دیگر نیازی نیست برای آن پوزش بخواهید . 


 

 
 
 

رمز 3 جمعه چهاردهم فروردین 1388
 

هرگز واقعا خوشحال یا راضی نخواهید شد مگر آن که راهی برای استفاده از توانائیهای منحصر به فردتان برای زندگی و کارتان پیدا کنید.


 

 
 
 

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
 

 

تمایل به پیروزی از مسیر آخرین مقاومت در برابر شکست شما را در زندگی تضمین می کند.


 

 
 
 

رمز 2 دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
 

وظیفه اصلی ما این است از هر تلاشی فروگذار نکنیمُ بر هر مانعی فایق آئیم و به مرحله ای از رشد و موفقیت برسیم که شخصی باشیم فعالُ شکست ناپذیر و با اعتماد به نفس زیاد.


 

 
 
 

رمز 1 دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
 

 

با حقیقت زندگی کردن یعنی این که هرگز در وضعیتی باقی نمانی که تو را ناراحت کند یا این که احساس کنی به هر دلیلی اشتباه کرده ای.


 

 
 
» یاکارتون (یاشار استادی) کاریکاتور
» فایتونچی
» پائیز عشق
» ملودی
» تومای
» اس ام اس
  RSS 2.0